|
دوشنبه 29 اسفند1384
و اما مهم ترین رویدادهای سالی که گذشت: - مسلم شدن حق انرژی هسته ای - سر در آوردن تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی - انتخاب مردمی۱ رئیس جمهور اخیر! - ارتقای درجه آلودگی هوای تهران - تغییر نام شیرینی دانمارکی به گل محمدی - مسلم شدن حق انرژی هسته ای - فقیرسازی مسالمت آمیز اورانیوم! - اختراع چند ربات جدید - کشف یک ستاره در کهکشان - تحول در دنیای انفورماتیک - پیشرفت سوراخ لایه ازن - افزایش قیمت سطل نفتی - مسلم شدن حق انرژی هسته ای - پیروزی بارسلونا بر چلسی - خط کشی معابر عمومی - واردات دکمه لباس - به دنیا آمدن یه عده - ورود عده ای به دانشگاه - فارغ التحصیل شدن عده ای دیگر - مسلم شدن حق انرژی هسته ای - مزدوج شدن عده ای - دوبرابر میزان قبلی طلاق عده ای از عده ای دیگر! - رفتن عده ای به خانه سالمندان - پیدا شدن عینک سابق من - و مسلم شدن حق انرژی هسته ای! و در آخر: با تشکر از دست اندر کاران و نظر دهندگان، ( قهرمانان، ورزشکاران...) و تمامی کسانی که حرف حساب یا بی حساب فرمودند من جمله: کلبه خانوم؛ که در همین جا اقرار میشه که آبجی بزرگوار این جانب بوده و هست خانوم کوچولوی عزیز؛ که ما رو با محبتاش خجلتناک۲ کرده... شلغم فروش خندان؛ که هم خندانه و هم می خندونه... آقا سجاد با صفا؛ که مجلس رو گرم می کنه، البته نه با سیگار بلکه با لطف سرشار... نرگس خانوم گل گلاب؛ رهای عزیز و بامحبت؛ که با قلم زیباش (از معروف ترین مارک های روان نویس) حالی به ما می ده... انسان بی نام؛ که بسی شلوغ بازی در میاره و با نام های متعدد که از جیبش در میاره موجب شگفت زدگی ما شده نامبرده گرامی و مشنگ؛ که با طبع شوخش۳ موجب سرور خاطر و فرح ذات و دل درد می شه... به افتخارش هیچ کاری نمی کنیم، بِت میشینیم نیگاش می کنیم... نیکای عزیز؛ که هنوز هم از کشف ما خیلی خوشحاله و ما هم از کشف ایشون... نجمه بزرگوار؛ که الطاف زیادی گسیل داشته و موفق به پیچوندن ما شده (از خنده...) به افتخارش جیغ می کشیم... و سایر دوستان: باران، فرفورخان، پشه لگد شده، ملنگ و ... برای سلامتی شون صلوااااااات... هم چنین با تشکر از : صدا و سیمای شبکه اینترنت شرکت آب و فاضلاب تهران بیمه تامین اشتباهی۴ راهنمایی و دبیرستان نیروی انتظامی تهران بزرگ سازمان حمایت از وبلاگ نویسان عاشق ستاد جمع آوری شب گردهای دوره گرد و ستاد اطلاع رسانی آلوچه و حومه کلمات و ترکیبات تازه: ۱- مردمی: نوعی انتخاب که توسط مردم انجام میشود! ۲- خجلتناک: خجالتی که چسبناک است. ۳- شوخ: در این جا شوخ به معنای دوم آن که چرک است به کار نرفته! ۴- تامین اشتباهی: نوعی خدمات بیمه که مواردی را اشتباها بیمه می کند.
|
|||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
|||
|
سه شنبه 23 اسفند1384
- یه چیزیو می خوام بی مقدمه بهت بگم. - بی مقدمه و با رعایت حق تقدم بگو. - چرند می نویسی! - هان؟ چی؟ کـــــی؟ من؟! - آره دِ! - چرند و پرند را دهخدا به ما آموخت! - - - اون دهخدا بود، چرند و پرندش هم سر و ته داشت. - ما هم بنده خداییم. بی سر و ته نوشتن کارمونه!... (حق مسلممونه!) - بیا بشین دم در بده. - منم می خواستم همینُ بگم! - اصلا خنده دار نیست. - کدوم جک؟ - حرفاتُ می گم! - مگه دل درد خنده داره؟... گریه هم داره... - یعنی می خوای بگی خاصیت طنز داره؟ تلخی پشت خنده... - طنازی کار ما نیست!!! - گاهی وقتا آدم نمی فهمه چی میگی. - آدم نفهم زیاد هست! - جانم؟! - بعضیا همه عمر خودشونُ به نفهمی می زنن! - ... - قربون دستت یه نارنجک بده ما بخوریم. - چی بدم؟ - ببخشید منظورم نارنگی بود! - حالا چرا این قدر به تاکسی و اتوبوس گیر می دی؟ - دست خودم نیست. وقتی می رم تو دل جامعه (!) یهو ذهنم ترقه می زنه! - چی می زنه؟! - همون جرقه! - الان داری چی می نویسی؟ - برنامه ریاست جمهوری! - برنامه ریاست جمهوری؟ - آره دِ! مگه بده؟ می خوای؟ ایناهاش: ســفـــر به دارقوزآباد شمالی ســـــخــنـــرانـــــی ســفــر به دارقوزآباد جنوبی ســـــخــنـــرانـــــی ســفــر به قزقولستان طرح همکاری تمرین فوتبال ! ... - بودار پیش میری! - هوا گرم شده! - یه سئوال دیگه می تونم بپرسم؟ - (تو) بفرما (که من سوخته خرمن چه کنم...) - این جریان ام جی 6 چیه؟ - هواپیمای تازه ساخت روس رو میگی؟ - نه بابا آدرس وبلاگت! - آهان از اون لحاظ! - مخفف چیزیه؟ - بله. مرض گرفته! - 6؟ - برداشت آزاده! - حرف دیگه ای نداری؟ - چطور شد؟.... اون چیه دستت؟! - ضبط! - ببین من الان همه چیو توضیح می دم. اولا من نگفتم ریاست کدوم جمهوری! دوما چیز بدی نبود که... - عین همینا رو می نویسم! - [آواز ممد نبودی ببینی...!] - و حرف آخر؟ - من به عنوان حرف آخر خطاب به همه ملل و دلل داد می زنم: انرژی هسته ای آزاد باید گردد! - ... |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
شنبه 20 اسفند1384
از آن پیشکسوتان عرصه تاکسی رانی بود. از همان ها که معتقدند اصالت و شرافت هیچ چهار چرخی به پای پیکان نارنجی نمی رسد و اصولا یک سر و تایر بلندتر از بقیه است! وقتی خواستم در را ببندم، با آهن پاره ای موا جه شدم که فاقد هرگونه دستگیره، سوراخ و حتی آچار پیچ کشتی ( تلفظ گوشتی نیز صحیح است) برای بستن بود. همین جا بود که با یک حرکت روباتیک (نوعی حرکت آکروباتیک منحصر به فرد) طنابی که نمی دانم از کجا درآمده و به کجا وصل بود را کشید و در با صدای مهیبی بسته شد! کمی که جا به جا شدم، صدای ناله ای جانم را خراشید! با وحشت زیرم را نگاه کردم تا احیانا جنازه موش جوان مرگ را جمع کنم. پشت یک چراغ قرمز طولانی که شمارنده آن انصافا با الگوریتم پیچیده ای کار می کرد، متوقف شدیم. ( 99، 98، 97، 65، 66، 67، 68، 32، 31، ... من که هر چقدر فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. راننده که حاوی سیبیل کت و کلفتی بود نکته حائز اهمیت آن که نقش چاقو را یک آچار نسبتا کوچک ایفا می کرد! [مسئولیت هرگونه هم خوردن حال بر عهده وبلاگ نویس نبوده و متوجه خواننده می باشد.] یک تعارف هم به بقل دستی زد که: - بفرما صبونه داداش! داداش مورد نظر مردی چهارخانه (چهارشانه) به انضمام کت و شلوار و کیف سامسونیت بود که در پاسخ کلمه متشکرم را حواله کرد! راننده درآمد که: - آره داداش چه کنیم دیگه... این ترافیک ترون که نم ذاره آدم کاری کنه ... مجبوریم کله صپّی بزنیم بیرون... چن لقمه هم همین جا بندازیم بالا دیگه... قربون دستت اون دبّه چایی رو بده! فلاکس گنده ای که درش با تکنولوژی پیچیده ای چفت و بست شده بود، به اضافه چند تا لیوان یک بار مصرف پدیدار شد! - خانوما آیون، چای 50 تومن! زنی که بقل دستم نشسته بود با چشمانی ور قلمبیده به من نگاه کرد و لب پایینش را به نشانه وا چه حرفا کج و کوله کرد! راننده از رو نرفت: - هر کی می خواد بگه، لیوانی 50 تومن، نبود؟! زن پیش قدم شد: - حاجی داغه دیگه؟ رانننده هورتی کشید و گفت: - داغ داغ. تازه دم و خوش عطر. یک بخوری دومی رو شاخشه. میگی نه ببین! چند دقیقه بعد همه سرنشینان یک لیوان چایی دستشان گرفته بودند و به این فکر می کردند که خیلی هم ایده بدی نیست من هم در حالی که هنوز داشتم دنباله مذکور را دنبال می کردم ، به فرصت های شغلی و فعالیت های قابل انجام در ترافیک فکر می کردم ناگهان چشمم به منظره ای افتاد که چای در گلویم جهش کرد و به واقع دهنم سرویس شد! به دلیل رعایت شئونات بهداشتی از توضیحات بیشتر معذوریم! ( حالا من نمی گم شمام نشنیده بگیرین که پسره داشت پشت فرمون، با استفاده از آینه ماشین و با دقت فراوون ریشش رو می زد!) ... چند سال دیگر، رادیو پیام: در خیابان ... از محدوده پل .... تا ورودی بن بست .... شاهد ترافیک سنگین و ازدحام ماشین ها هستیم. هم چنین بزرگراه .... مسیر غرب به شرق، شمال به جنوب و بالا به پایین در جمیع جهات مسدود می باشد. در خیابان ... تقاطع ... شاهد نشت اجاق گاز یک ماشین هستیم. هم چنین چند مورد قطعی آب در ماشین های محدوده کوچه ... دیده می شود. از رانندگانی که قصد عبور و مرور دارند تقاضا داریم این فکر را از سرشان بیرون کنند!... ترافیک سنگین موجب ایمنی شماست... و.... این قصه کله گنده دارد! توصیه: کلیه دوستانی که شور نیکوکاریشان ارضا نشده می توانند هر گونه نیکوکاری خود را به حساب جاری دماغ من (!)، شعبه سمت چپ ارسال کنند! ته نوشت: با همین گوش های خودم شنیدم که وایساده بود داد می زد: ترقه بی خطر... نارنجک بی ضرر... بیا و ببــــــــــــــــــر!!! قابل توجه دوستانی که در امر خطیر خانه ترکانی* سهمی بسزا دارند. *خانه ترکانی: مراسمی که بعد از خانه تکانی و معمولا در آخرین چهارشنبه سال انجام می شود. به تازگی زمان این مراسم از یک هفته قبل تمدید می شود! |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
چهارشنبه 10 اسفند1384
سخنران شروع کرد به حرف زدن میکروفون های کچل همدیگر را هل می دادند تا جلوتر بایستند هر کس کله گنده تر بود به دیگران تنه می زد وقتی سخنرانی تمام شد فقط یک نفر آن را خوب شنیده بود آن هم میکروفون کوچولویی بود که جلوتر از همه و یواشکی از یقه کت سخنران بالا رفته بود! نکته: شعر از من نیست. هر گونه کپی برداری، نشانه شخصیت شماست!! |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
جمعه 5 اسفند1384
سلامپی دوباره! (قابل توجه دوستان مهتابی!) بدین وسیله (بله همین وسیله که توی دستمه... جارو...) ستاد اطلاع رسانی آلوچه و حومه از تک تک دوستان باحال و رفیقان بامرام (علی الخصوص افراد بی نشان)، که در این مدت ما را با الطاف گلوله ای مورد اصابت قرار دادند، تشکر و تمجید و تحسین می کند! (گفتم ضمنا به بچه های محل هم اشاره ای کرده باشم!...) متاسفانه یک عده از دوستان خواسته یا ناخواسته، واژه آلوچه را با آلوچه اشتباه گرفته اند و خیال کرده اند این من بمیرم از اون تو بمیری هاست!! نه خیر جانم! فکر کرده اند خیال کرده اند! (اِ یعنی چی ... ولم کن برم حالشو بگیرم...) لازم می بینم همین جا قضیه را صاف و صوف کنم و این عده از دوستان را از جهل مرکب رهایی ببخشم. (بعدا یکی برای من توضیح دهد که جهل مرکب چه جور جهلی است؟!...) واژه آلوچه بکار رفته در این وب نوشت هیچ ارتباط رسمی یا غیررسمی با آن جسم فسقلیِ گردالیِ بعضا ترش، نداشته و حاوی فلسفه عمیق تری است... این واژه برای اولین بار توسط عزیزی به کار رفت که در برابر انسانی متحیرالعقول (!!) قرار گرفت و چون شرم آن داشت که بگوید: - خُل و چِل، این کلمه را در چرخ گوشت فرستاد و به صورت آلوچه تحویل داد! بنابراین مِن بعد از این (سنگ حجر الاسود!)، هرگونه استفاده غیرشرعی از این واژه به عنوان خوراکی با ذکر منبع بلامانع است!! و اما تازه ترین اخبار و تحلیل های سیاسی اجتماعی به نقل از ستاد اطلاع رسانی آلوچه و حومه: طبق آمار رسمی 70 درصد جمعیت کشور زیر 28 سال هستند. - این حادثه(!) نه تنها ناگوار نیست که موجب بسی خرسندی است که این همه مخ وجود دارد برای سوراخ کردن! انصافا کجا دیده اید که بشود همچین نیرویی را یکجا هدر داد! از ندیم و قدیم گفته اند هنر نزد ایرانیان است و بس! حالا 30 سال بعد که اعلام کردند: طبق آمار رسمی مملکت سرشار از پیر پاتال است، به حرف من می رسید!... ایرانیان بیشترین وبلاگ های جهان را می نویسند. - گذشته از این که حالا توی این وبلاگ ها چی می نویسند، محاسبه کنید تعداد پرتقال فروش را یا به عبارتی تعداد انسان هایی که وقت دارند، کار ندارند، ذوق دارند، استعداد هم دارند، در اکثر موارد هم حرفی برای گفتن ندارند! (حالا کی گفت اول از همه از من شروع کنید؟!...) 8000 اصله درخت 40 ساله در پارک جنگلی لویزان، قطع شد. - متاسفانه بسیاری از کوته بینان به این واقعه اعتراض کردند. این در حالی است که وقتی تعداد جوان های یک مملکت بالا بزند، چنین پپیشگیری هایی لازم و کاملا معقول است. طبیعتا هر جوانی عاشق می شود و به دنبال آن پی درختی می رود که بر آن تکیه کرده و گریه کند... بهترین راه جلوگیری از این فاجعه قطع کردن درخت های مفسد (!) است تا دیگر کسی هوس عاشق شدن به کله اش نزند!... نتیجه گیری: اگر دیدی جوانی وبلاگ زده، بدان اول عاشق شده، بعد درختی پیدا نکرده، بعدا وبلاگ زده!!
پی نوشت ۱: چون صحبت از عقش شد در این جا بر خودم لازم می بینم هفته گرامی داشت عقش را به همه جوانان غیور این مرزو بوم، صمیمانه تبریک بگویم! از قرار معلوم روز سپندارمذگان (روز حلول عشق در ایران!) به روایتی 29 بهمن و به روایتی 5 اسفند می باشد و ما برای جلوگیری از دعوا یک هفته آن را گرامی میداریم!
پی نوشت ۲: خدایش خوار کند هر که تو را چنین آوار کرد... |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||