|
سه شنبه 29 فروردین1385
تقدیم به حشره عزیزم :
وقتی از چاه می نگری آسمان؛ به اندازه کف دست کائنات؛ پنج شش ستاره هوا؛ تاریک و زندگی؛ سرد و یخ زده است وقتی از چاه می نگری چهارطرفت دیواری نمور دلت نم دار و چشمانت خیس دیگر از این زندگی چه می ماند؟ ای مشنگ! ای حشره! از ته چاه بیرون بیا از آداب کهن خود دور شو و چشم و دلت را از چاه بیرون بکش زندگی زیباست! نگاه کن به رنگ گل ها، بلندای کوه آهنگ رودخانه ها عروسی صبحگاهی پرندگان و آسمان که ستارگانش را چون خوشه های انگور رسیده، به هم آمیخته انسانم! باید کائنات را به آغوش بکشم!* *شاعر: فکرت قوجا (آذربایجان) به نقل از یک از روزنامه های کثیرالانتشار!** **یادش به خیر تا همین چند سال و اندی پیش، در جستجوی روزنامه کثیرالانتشار بودم و مانده بودم این چه روزنامه ای است که توی هیچ دکه*** ای پیدا نمی شود!! ***دکه: محلی که در آن آدامس و سیگار**** می فروشند! ****سیگار: نوعی دخانیات که در فضاهای بسته مانند تاکسی***** استعمال می شود! |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
جمعه 25 فروردین1385
خطابه ای به مناسبت ایام: - من در این جمع عظیم و جشن پرشور «آزادی انرژی هسته ای» که حق مسلم ما بوده و هست، از شدت شعف زبانم بند آمده و واقعا نمی دانم چطور باید در پوست خودم نگنجم! من به شما گفته بودم که این انرژی هسته ای یک روز آزاد می شود و همه ما را خوشحال می کند، شما باور نمی کردید... به هر حال من فکر می کنم که به مناسبت این رویداد انفجاری در تاریخ، ما باید چیزهای زیادی منفجر کنیم تا اولا در گوش همه جهانیان حتی آن ها که کر هستند این خبر را فرو کنیم، و بعد هم به این وسیله انرژی مردم تخلیه شود، تا پس فردا که جام جهانی شروع شد، دوباره توی خیابان ها نریزند و اعمال منافی عفت انجام ندهند! من به شما توصیه می کنم که جشن بکنید و شادی بگیرید. توی بوق و کرنا کنید. این جوانان پرشور و غیور از خودشان ترقه در کنند! هر کسی هر کار می تواند بکند، تا ثابت کنیم که کار مهمی انجام داده ایم... [ دراین قسمت که جمعیت شور عجیبی در میانشان افتاده، ابراز شور و شادی می کنند و اشک شوق می ریزند. گفته می شود در آن میان دل سوخته ای می گریدو صیحه ای می زند و از هوش می رود!... اما سخنران عنان از کف نداده و ادامه می دهد:] - من شما را به آرامش دعوت می کنم و توجه شما را به سخنانم متوجه می کنم. در باب این که این انرژی هسته ای از کجا آمده و اصلا جریانش چطور شروع شد، خودم هم چیزی نمی دانم. همه می دانیم که اصلا این مهم نیست که انرژی هسته ای چیست و از چه هسته ای گرفته شده و بسته ای چند تومان است (!) [ دراین قسمت جماعت به هره و کره افتاده و سخنران به سرفه افتاده و بعد از قلپی آب ادامه میدهد:] مهم این است که ما از این پس می توانیم مراحل رشد و ترقی را یکی پس از قبلی طی کنیم تا به تعالی و کمال برسیم. ما دیگر با داشتن انرژی هسته ای همه مشکلاتمان رفع و رجوب (!) می شود. اصلا تا به حال به این فکر کرده اید که با انرژ ی هسته ای چه کارها که نمی شود کرد؟! فکر نکرده اید دیگر... همش می نشینید فوتبال اجنبی ها را نگاه می کنید... خاک بر سر رئال با آن بازی کردنش!! این ها همه نقشه است که ما سرمان به این جعبه شیطان گرم باشد و از انرژ ی هسته ای عقب بیفتیم! یک جعبه دیگر هم به تازگی آمده که جوانان پایش می نشینند، که این از آن یکی هم بدتر است! اما ما حواسمان با این چیز ها گول نمی خورد و انرژی هسته ای حق مسلم ماست! [صدای تکبیر و تشویق جمعیت فضا را پر می کند...] - خوب حالا من به شما می گویم که این انرژی هسته ای چقدر خاصیت دارد و اصلا هر کشوری نداشته باشد بی اصل و نسب است و به هزار و یک مشکل اصابت می کند! حالا یک کم شعار بدهید تا من گلویم را صاف کنم!... [جمعیت شروع به شعار دادن کرده و همه یکصدا شعار «انرژی هسته ای به جمع ما خوش آمدی» را فریاد می زنند.] داشتن این انرژی از چندین لحاظ مختلف به درد می خورد. یک این که ما می توانیم توان مدیریتی مان را افزایش دهیم. بالاخره این یک جور انرژی است که اگر قرص های آن را هم لطف کنند و تهیه کنند – که انشاءالله تا چند وقت دیگر به بازار می آید- با خوردن آن کلی انرژی بدست می آید و دیگر مدیران ما غش و ضعف نمی کنند و این بحران «ضعف مدیریت» که می گویند گریبان گیر جامعه ما شده، از بین می رود. این یکی. بقیه اش هم که دیگر معلوم است و من نمی خواهم توضیح واضحات بدهم و سر شما را درد بیاورم... همه قوانین ما به لطف رسیدن به دانش هسته ای درست می شود. از قانون های اساسی گرفته تا بی اساس... اهم...!! واردات پسته و پنبه متوقف می شود، صنایع خودرو پیشرفت می کند، نفت به همه می رسد، بانک ها اگر هم تا الان یک چیزهایی می خوردند دیگر نمی خورند!، بیمه و حقوق بازنشستگان.... و اصلا هر چی که شما فکرش را بکنید درست می شود. بالتبع (!) دانشگاه های ما هم پربار و غنی سازی می شود و باز هم به تبع آن (؟!) مشکل بیکاری و اعتیاد، که خانمان های زیادی را سوزانده ریشه کن می شود... [ سخنان سخنران با سئوال جوانی که می پرسد: آیا مشکل ازدواج جوانان هم حل می شود؟ قطع شده و به دلیل ایجاد اغتشاش و هیاهو صدای وی دیگر به گوش نمی رسد!] - اضافه می کنم که این ها همه به غیر از فواید حاشیه ای است. همین که دیگر هسته ها را دور نمی ریزیم، کلی صرفه جویی می شود... و از این قبیل آثار مثبت. [ دراین جا عده ای از میان جمعیت در اقدامی نمادین و خودجوش، شروع به پرتاب هسته به سمت سفرات بورکینافاسو می کنند که پلیس وارد عمل شده و با خاطیان برخورد شوخی میکند!] - لازم است در پایان سخنانم به این نکته اشاره کنم که حالا من به این مشکلات جزیی (!) اشاره کردم ولی در حقیقت ما اصلا هیچ مشکلی نداریم. ما فقط یک مشکل داشتیم و آن هم این بود که انرژی هسته ای نداشتیم. که این هم به لطف تلاش همه مملکت حل شد و الان دیگر همه چیز خوب و خوش است و همه در صلح و مسالمت زندگی می کنند. به همین جهت من به شخصه خیلی خوشحالم و می دانم که همه شما به خصوص اقشار مختلف جامعه، از این که به حق مسلمتان رسیده اید، خیلی ذوق مرگ هستید، و همین خوشحالی شما دارد اشک مرا در می آورد... من دیگر نمی توانم بیشتر از این حرف بزنم... [ولوله ای در میان جمعیت می افتد و همه داد و هوار کنان شروع به شعار دادن کرده و سخنران را مورد هجوم گرم خود قرار می دهند، به طوری که نزدیک است زیر دست و پا له شود، که با دخالت نیروی انتظامی نجات می یابد و مردم به پایکوبی ادامه می دهند...!] تهیه و طنزیم (!): ستاد اطلاع رسانی آلوچه و حومه - آگهی نیازمندی: به منظور زودتر آپ شدن وبلاگ، به یک نفر متخصص جهت نوشتن مشق، با سرعت و کیفیت بالا، مجاناُ نیازمندیم! |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
پنجشنبه 17 فروردین1385
موضوع انشا: تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟ به نام خدا قلم را بر کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا جوهرش بیرون بیاید و بتوانم انشایم را آغاز کنم. تعطیلات عید به من خیلی بد گذشت. زیرا در سال گذشته ما یک عالمه بدبختی داشتیم و نصف سقف خانه مان ریخت و مجبور شدیم وسایلمان را توی حیاط بیاوریم. ما توی حیاط بر سر سفره هفت سین نشستیم. اما پدرم بلند شد و رفت. من خیلی ناراحت شدم. او رفت توی دستشویی و سیگار کشید. روز دوم عید، مادربزرگم مُرد. او خیلی بد وقتی مرد و باید زودتر می مرد. با این حال من خیلی خوشحال شدم چون ما برای او جا نداشتیم و خیلی پیر بود و مادرم کلی مریض شده بود از بس بلندش کرده بود. اما پدرم مرا کتک زد و مرا زیر تخت فرو کرد. من یک روز آن جا ماندم تا این که مادرم یادش آمد و مرا بیرون آورد. مادرم مرا خیلی دوست دارد و چند بار هم مرا ماچ کرده. خیلی حیف شد چون خواهرم گفت حلوای خوشمزه ای دادند و من دلم برای حلوا خیلی تنگ شده بود، زیرا خیلی دوست دارم. اما مادرم می گوید روغن گران است. چند روز بعد پدرم مقداری گچ آورد تا سقف را درست کند اما او حواسش نبود و روی پیک نوروزی من کلی گچ ریخت و کثیف شد. من آن را شستم اما سفت شد و دیگر نتوانستم بازش کنم. به همین دلیل من دیگر مشق هایم را ننوشتم و با پسر خاله ام کلی با آن فوتبال بازی کردیم تا این که تیکه پاره شد. در عوض من مشق های خواهرم را برایش نوشتم و او قول داد که من تا آخر تعطیلات روی بالش نرمه بخوابم. امسال ما زیاد عید دیدنی رفتیم اما عیدی گران شده بود و من کمتر از پارسال جمع کردم. ما لباس نو نخریدیم زیرا لباس های قبلی مان هنوز کهنه نشده بود. ما یک عده مهمان هم در تعطیلات داشتیم که بسیار خوردند و همه میوه ها و آجیل هایی که پدر به زحمت خریده بود را تمام کردند. من به پسرشان گفتم که خیلی شکموست و پدرم آن شب مرا کتک زد و من زیر تخت خوابیدم. ما در تعطیلات نوروز سه روز آب نداشتیم چون لوله های کوچه ترکیده بود و کسی نبود تا آن را تعمیر کند. و هر روز به ما می گفتند که می آییم درستش می کنیم اما نیامدند و خیلی همه ناراحت بودند. آب مایع حیاط است و زندگی بدون آن بسیار سخت می باشد. یک روز قبل از سیزده به در پدرم ما را از خانه بیرون کرد و گفت که بروید بازی کنید و تا فردا شب به خانه نیایید. من فکر کنم که او می خواست ماهواره نگاه کند که خیلی بدآموزی دارد. ما با مجید که توپ خریده بود فوتبال بازی کردیم. مجید پسر همسایه ماست که مادر و پدرش خیلی از هم طلاق گرفته اند و بلوزش همیشه کثیف است و خیلی خوب شوت می کند. او گفت که این توپ را با عیدی هایی که جمع کرده گرفته اما من فکر کنم که از اکبرآقا بقال دزدیده. چون یک بار به من گفت که وقتی او حواسش نیست پول خردها را برمی دارد که این کار بدی است و ما این کار را نمی کنیم چون خانواده آبروداری هستیم.فقط یک بار من به اکبر آقا بقال گفتم که من پول بستنی ام را نمی خواهم بدهم و از مغازه بیرون آمدم و او هم کلی فحش داد که من نفهمیدم. بهار فصل زیبایی است و همه جا سبز می شود. این بود انشای من.
بدون ته نوشت؛ به تحریر کشیده شد در تاریخ 4 + 13 فروردین خورشیدی. |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
شنبه 12 فروردین1385
بهار آمد، بزن بشکن/ بخور تخمه، ولی نشکن به جز عیدی و اسکناس/ بقیه شون همه کشکن! (نانای نای نای...!)
آموزش تعارف تیکه پاره کنی در 24 ساعت تضمینی با اساتید مجرد*!
۱. یکی از ساده ترین روش های تعارف به کارگیری اعضای مختلف بدن است. با کمی آشنایی با آناتومی بدن شما می توانید از این به بعد به راحتی تعارف های زیادی را پاسخ دهید. به مثال های زیر توجه کنید: - دستتون درد نکنه. - سرتون درد نکنه. (و یا هر عضو دیگری که بیشتر توی چشم می خورد.) - چشمتون روشن - دلتون روشن! - چقدر قشنگه - چشمتون قشنگ می بینه. - چه غذای خوشمزه ای - دستگاه گوارشیتون خوشمزه حس می کنه! - چقدر شما خوبید! - نرون های شبکه عصبی نیم کره چپ مغزتون فرمان خوبی رو صادر می کنه!! توجه: همیشه این قانون صادق نیست. از به کارگیری موارد مشابه زیر جدا خودداری فرمایید: - ااِ جورابشو چه راه راهه... - چشمتون راه راه می بینه! - چه بوی بدی میاد. - دماغتون بوی بد می ده!! - و... ۲. این روش که به پاس کاری معروف است روش بسیار ساده ای است که با کمی تمرین آن را به زودی فرا می گیرید. مثال: - خیلی لطف کردین. - لطف از شماست. - بزرگواریتون رو می رسونه. - بزرگواری از شماست. - قدم رنجه کردین - قدم رنجه از شماست! خود را بیازمایید: کدام یک از موارد زیر صحیح و کدام غلط است؟ - قابل شما رو نداره - قابل خودتون رو نداره! - در خدمت باشیم - در خدمت خودتون باشید! - زحمت کشیدید. - خواهش می کنم. شما زحمت دادین!! مثال: - خوبی شما ایشالا؟ - بله من به لطف خدا و تلاش خودم در کل خیلی انسان خوب و فهمیده ای هستم! - بازم تشریف بیارین برای شام - بله حتما چشم. تا باشه ازاین تشریفا باشه! ایشالا که شام آخرتون نباشه!... ... یک نکته مهم: اگر کسی شما برای ماندن نهار یا شام دعوت کرد، بار اول باید قبل از این که جمله اش تمام شود، فورا به هفت نسل از اجدادتان و تک تک فرزندانتان با ذکر نام و فک و فامیل قسم بخورید که اصلا میل ندارید و عجله دارید و باید بروید. بار دوم کمی من و من کنید و بگویید که خیلی دلتان می خواست اما نمی شود و متاسفانه قبلا جایی قول داده اید. بار سوم باز هم کمی مکث کنید و با لبخندی ملیح به صاحبخانه نگاه کنید تا بیشتر اصرار کند و بگویید که زحمتشان می شود و اصلا راضی به زحمتشان نیستید. اگر باز هم اصرار کرد، انصافا خیلی احمقید اگر دعوتش را قبول نکنید! کدام آدم عاقل از غذای مفت می گذرد؟ واقعا که!
- خیلی خوب شد امسال ساعتا رو جلو نکشیدن. آدم دیگه گیج نمی شه. هر سال کلی درگیری داشتیم که قدیمه یا جدیده ... جلوتریم یا عقب تریم... الان ساعت چنده؟ - پنجِ قدیم! - - یعنی به حساب قدیم که ساعتا رو یه ساعت جلو می کشیدن پنجه و الا به حساب جدید که ساعت همون قدیمیه باید 4 باشه! - |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||