تبليغاتX
دل دردهای آلــوچـه
دل دردهای آلــوچـه
جمعه 29 اردیبهشت1385

عشق سوزان و مهر گران!

چون به آن سرای پر از های۱ شدم، به جمعی ادیب و فضیل جای شدم. همگی در شباب و غایت شور و التهاب!

شیخ ما - رضی الله عنه- در آن میانه به وعظ آمد که: کتاب چیست و چون است و چرا !

و جانمان را اندرز دادکه: هر که زیبا صورت بود، زیبا سیرت نیست و ای برادر سیرت زیبا بیار و غیره و ذلک.

و گوشمان را ورز که: به آن پوسته ناچیز منگرید و صفای باطنش بجویید و به هوش باشید و چنین کنید و چنان.

و تنمان را لرز که: این بخش کتب اجنبی است و این نااهلان چه بسیار پیش از این پاکدلان را فریفتند. بس رهروانی خام که بیفتادند در این دام و عاقبت در گرداب ندام۲.

القصه از او گفتن بود و از ما آدامس جویدن!

بگفت و برفت و مانیز.

چون پروانه به گرد آن فرزانه به جستجو شدیم و هر از چند، نیم نگاهی از پسِ آبگینک۳ بینداختیم که "تو دیگر چه پُخی هستی"! کتاب باید اصل و نسب داشته باشد و چنان که رفت او را سزاست.

در آن اثنا چشمم به کتابی بیفتاد فریبا و به غایت زیبا!

چون سلسله اوراق (!) آن دلفریب شکرشکن را دیدم دامنم از دست برفت! و عقلم از هوش بجهید و نه یک دل که صدو یک دل گرفتار گشتم و پای در گیوه بکردم که بسازمش!

نظر بر رخ یار نمودم تا نِحله اش که بر جبین نقش بسته بود بینم و به مراد رسم که گویی یک پیاله آب ولرم بر من شد!

حیران و نالان و حسرت کشان به آن مهر گران نگریستم که دو پنج بود و چهار صفر به همراه!

گوهر اشک چون مشک جاری گشته و دل شکسته و پای بکرده بر جفای یار نشستم!

شیخ ما - رضی الله عنه- بگذشت و حال ناصاف بدید و لب افسوس بگزید و بفرمود که گفتم مر تو را که به غفلت مباش تا به حسرت نباشی و چنین مایه عبرت!

لیک آب از جوی گذشته بود و به چشمه رسیده بود و در آن زمان حال آن جوانان برده رنج و این معضل بغرنج - مهر گران – بفهمیدم و بنشستم و بسوختم !

 

انبوه فرهیختگی

چنان که می گشتم در آن سرای و می گذشتم از آن لا به لای (!) نظرم افتاد بر جوانکی شریف و به دوش کیف که بر سر کتاب و بر دست کتاب و در پی اش یک گونی۴ یحتمل کتاب! چنان پریشان و آویزان و آب ریزان طریق می پیمود که دل هر جنبنده ای شفیق می نمود!

ضمیر نوع دوستی ام۵  به شکوفایی کشانده شد و شتابان به یاریش دوانده شد.

در آن میانه شعفناک از رشد فرهیختگی بودم که چه کس فرموده که سرانه کم است و مردمان به لعب بدین جا بیایند و این ببین که چه نیکو بار دانش بر دوش می کشد و قس علی هذا.

هفت فرسنگ و نیم بپیمودیم و دست آخر بگفتمش: مرحبا به تو که چنین ز گهواره دانش می جویی ! و اندیشناک پرسیدمش که: این همه را می خوانی، اصلا؟!

به فرموده آن مثل معروف، نه گذاشت و نه برداشت و بفرمود: نه!!!

عرق بر جبینم ماسید: نه؟!! چنین بفرمود که : " من اصلا حال کتاب خوندن ندارم. فقط از خریدنش عشق می کنم!!!"

و این جا بود که ما را عاید گشت که انبوه فرهیختگی شرعا و عرفا دخلی به سرانه ندارد و ظاهر دنیا را چنان نبین و زین چاه ظلمانی برون شو و این مردم همانند که بودند!!

 

اندر حکایت آن «یار مهربان»!

به همراه آن یار ناب و دوست نایاب، نشسته بودیم در آن سرای و می خوردیم چای! خسته و پلاسیده – بلا نسبت کوفته وارفته- دل به هوای جان افزای داده بودیم و قلپی به درون می سُرانیدم!

یگانه یار فرزانه ما در آمد که: عجب دلم هوای نمایشگاه یار مهربان کرده بود!

جمع را از این سخن خوش گشت و کتاب ها برون کردیم و در وصف یار مهربان و شیرین و خوش زبان سخن ها برفت و محفل مصفا گشت.

اندکی بگذشت و یگانه یار فرزانه درآمد که : بی یار مهربان نتوان زیست!

همگان این کلام را پسند آمد و شوری به پا شد و باز سخن ها برفت...

باز یگانه یار فرزانه به آواز شد: آآآآآآآآآآآآآآآآآی یار مهربان کجاااااااااااااایی؟!....

این بار چشم گشاد داشتیم و اخم برافراشتیم و محل نگذاشتیم. تا بدان جا که از خویشتن به در شد و نوایش دل را به رنجه کشاند.

سخت درمانده بودیم در کارش تا به ناله آمد که نیک اطراف را بنگرید؛ این همه یار مهربان...

ظریف نگریستیم و آن جا بود که سکه مزبور بیفتاد و دانستیم که بر آن یار شیدا چه رفته و ما غوطه ور در غفلتی مبین و چه سان کوته بین!

و جانمان به حقیقت روشن شد که این یار مهربان – ترجیحا شیرین و خوش زبان!- که بی او نتوان زیست و چنین دل از یار ما بربوده آن یار مهربان نیست که بدان راه برده بودیم و این برابر آن، چه نامهربان است و بی زبان!

آری، که هر که را می نگریستی، یار مهربان به دست داشت و هم دست در دست یار مهربان!

و چنین بود حکایت آن یار مهربان که هر که را نبود، نُقصتی عظیم است و ما نیز بر آن شده ایم تا بی "یار مهربان" دیگر به آن "یار مهربان سرای" نشویم!!


۱. هایدا و هایلا و های های (!) و...

2. پشیمانی حاد از نوع حیوان نجیب و گاهی نفهم! 

3. عینک.

4. ایهام ندارد!

5. البته کمی نوعش متفاوت بود!

 

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


پنجشنبه 14 اردیبهشت1385

یور دیلی لایف ایز یور تمپل اند یور رلیجن ون اور یو اینتو ایت تیک وید یو یور آل!

roozmarehaye zendegi, ma`bad va mazhabe shomast. ba tamamie vojood varede an shavid

 

۱. خدا هیچ بنی بشری را زایل نکند!

آخرین چسب را که زدم  و بسته را توی کیفم چپاندم، با اشتیاق تمام کف دو دستم را به هم مالیدم و گفتم: حالا شد! حسابی کیفور بودم که بالاخره بعد سه سال دوستی که هر بار روز تولدش یادم نبوده، این دفعه دیگر سورپرایزش می کنم! وقتی با جیغ و داد شروع کردم به بالا و پایین پریدن و کادو را زدم توی سرش، مات و مبهوت نگاهم کرد! انگار واقعا شوک شده بود! گفتم: چیه فکرشو نمی کردی، ها!! با مِن و مِن گفت: وای... می دونی ... خیلی خوشحال شدم... ولی ... من که تولدم شیش ماه دیگه است!!!

    

 

به نظر شما آن موقع باید چه کار می کردم؟

آ) می خندیدم.

ل)سخت می گریستم.

و) دیوار را با سرم نوازش می دادم!

چ) ناله ای جانسوز سر می دادم.

ه) خودم را از طبقه 100 می انداختم بالا.  

۲. روبات دردسر ساز و رنگ دل خر!

بی برو برگرد، هر جلسه که می آید سرکلاس، تمام اخبار مایکروسافت – که بی نظیرترین کمپانی دنیاست- و حتی آخرین اخبار خانوادگی بیل گیتسکه من به این مرد اعتقاد دارم!- را می ریزد بیرون و بعد هم تهش اضافه می کند: ما چی؟ هیچی!

و بعد: به جای این که بیاییم مشکلات مملکت رو حل کنیم، (مثال این قسمت همیشه ترافیک همت است) می آییم روباتی می سازیم که از تیرچراغ برق بالا می رود و لامپش را عوض می کند! [با غیظ] آخه این چه دردی از رنج های ما را کاهش می دهد؟!

این دفعه هم آمده بود داد و بیداد که این مایکروسافت (بنده خدا طفلک معصوم!) ، هیچ قانونی نقض نکرده، بی خود بردنش پای میز محاکمه و...

ما هم داشتیم بر و بر نگاهش می کردیم که آره عجب نامردائین...من تو رو می فهمم و ...

ولی در حقیقت به رنگ بلوزش زل زده بودیم و در فکر فرو رفته بودیم که RGB اش را چطور تنظیم کرده که دقیقا رنگ دل خر در آمده!!

ناگهان یک انگشت جلویمان سبز شد که وقتی ادامه اش دادیم به همان رنگ دل خر رسیدیم!

- شما، همین شما، اصلا می دونی مزخزف ترین کاری که ما ایرانی ها انجام داده ایم چه بوده؟!

مانده بودیم که از بین این همه کار مزخرف کدام را انتخاب کنیم و هنوز دهانمان را  باز نکرده بودیم که گفت: بله دقیقا!! و در حالی که فکر می کرد قضیه کاملا جدیدی توضیح می دهد با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن:

یه پروژه با کلی هزینه انجام دادند که یه روبات می ره بالای تیر چراغ...

- ای فلک!

(بعد ها فهمیدیم بیل گیتس کرواتی به رنگ دل خر دارد!!)

 

کلیدی ترین نکته این ماجرا چه بود؟

آ) روبات می تواند دردی از رنج های ما را کاهش دهد.

ل) روبات نمی تواند لامپ را عوض کند.

و) ما وکیل مایکروسافت هستیم.

چ) رنگ مورد علاقه بیل گیتس، خردلی است!

ه) همه موارد.

 

3. ...

 

 

زایل شدن: تباه شدن، چند درجه حادتر از ضایع شدن!

بیل گیتس: نوعی بیل که از آن برای کوفتن بر سر دانشجویان تنبل استفاده می شود! (سن شما بود که شروع کرد و الان به جایی رسیده...!)

 

  

C,v kck thvsd k,ajl!

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


دوشنبه 11 اردیبهشت1385

عزیزی می گفت: فصل، فصل عاشقی است و هوا، هوای دو نفره...

 

حالا هر چه می خواهم پای مسائل عشقی را به این وبلاگ نکشم، نمی گذارند....! ببین چطور مرا هوایی می کنند!

 

دوعاشق/ با قایق/...

 

در ستایش عشق لَزِجم، قورباغه (غورباقه):سلاچطوری

 

ای عشق من،

 ای قورباغه!

با عشق خود چه کنم؟!

به کدام برکه سر گذارم

تا آوای دلنشین قور قور تو

دل شیدایم را آرام کند... عقش منی!

 

ای عشق من،

ای قورباغه!

ای دل! ای جگر! ای قلوه!

 

می خواهم از تو سخن بگویم

از تو که نجیبانه کوشیدم

عشقت را در زوایای جیبم پنهان کنم

اما نشد...

من فقط برای تو زنده ام

این را باور کن!لای لای...

 

ای عشق زلال!

وقتی روی برگی تنها

در غروب برکه ای غمگین

آوای دلتنگی سر می دهی

و گلوی زمختت را

هی باد و بادتر می کنی

و چشمان قلمبه ات را

به این سو آن سو می گردانی

شاید که همزبانی پیدا کنی،دیشیم دارام!

قلب مرا تکه تکه می کنی

و عشقم را افزون...

 

ای هبوط عشق

در تو متبلور!

در فضای جانکاه زندگی

تو غرق در ترنم زیبایی

تو تمامت حجم آفتابی!!

 

تنها عشق من،ووی می خاره!

 ای قورباغه!

وقتی از تو می گویم

نافهمان به من می خندند!

معشوقشان بهشان بخندد

بی نزاکت ها

...!*

 

-*گویا در اینجا شاعر از کوره در می رود... به همین دلیل سالیان سال است که این شعر ناتمام مانده... که خود حکایت غریبی است!...

- وزن شعر « مقاریبُن قوربوغُن قورابی» و قالب شعر« تربیق بند» است. این قالب در دهه اخیر وارد بازار شعر شده و هواداران زیادی پیدا کرده است.

 

دوعاشق/ هنوزم باقایق/... 

 

- با عشق هم بازی؟!

- فرقی نمی کند... هر دردی را باید به بازی گرفت!

  


پی نوشت: 

Hey Jack!

 

Jack: Hi!

Helen:Hoy!

Jack: I want to…

Helen:Aw!

Jack: I want to sey something…

Helen:Wow!

Jack:  I want to sey something to you…

Helen:Aahh!

Jack: It’s defficult…

Helen:Ooh!

Jack: “I Love You!”

Helen:Oops!

Jack: Helen…

Heln: Shhhhhhh!

Jack:Sorry…

Helen: …!

 

گفتمش: اینجا هوا برای از او گفتن کم است...

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


دوشنبه 4 اردیبهشت1385

نامه سرگشاده یک جوان فهیم و دلسوز به مملکت خویش۱

 

"با عرض سلام و خسته نباشید خدمت ملت و دولت ایران!

امیدوارم حال همه تان خوب باشد!!۲

متاسفانه با این که من شخص خیلی مهمی هستم و ذاتا خیلی چیزها سرم می شود اما کسی مرا تحویل نمی گیرد و از نظرات و ایده های نبوغانه خلاقانه من استفاده نمی کند. متاسفانه توی این مملکت بین نخبه و نخاله فرقی نمی گذارند و تر و خشک با هم می سوزند. (خارج که بودم ترها و خشک ها را جداگانه می سوزاندند!)

به هر حال بگذریم! ۳

نظر به این که جنجال بر انگیزترین بحثی که این روزها در هر اجتماع دانشجویی و غیر دانشجویی و به طور کلی صاحب نظران مملکت (که دقیقا برابر با همان جمعیت کشور است!) رواج دارد، بحث مبارزه با بدحجابی و خوب حجابی است، بنده شما را از نظرات خود مصتفیز مستفیض می گردانم.

این جانب خودم به عنوان یک نخاله نخبه، فکر می کنم که این چیزها اصلا مهم نیست. مردم هرجور که دلشان می خواهد باید بیرون بیایند و هر کاری که دلشان می خواهد بکنند. این طور برای ما که در عصر تکنولوژیسم تکنولوژی به سر می بریم و وقت نمی کنیم جنگل برویم هم بهتر است!!

اما از آن جا که هر چیز را باید از اساس و ریشه درست کرد، من بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که بهترین راه کار در راستای همین چیزها، اجرای طرح مبارزه با بداخلاقی با هدف توسعه و ترویج اخلاق در جامعه است.

به قول یک فیلسوف بزرگ  اگر اخلاق هر کسی درست شود سایر مشکلاتش هم حل می شود! و به قول یک نویسنده کلمبیایی آدم های بد اخلاق جلوی رشد خودشان و جامعه را می گیرند. حتی یک شعر معروف هم هست که می گوید: ای برادر سیرت زیبا بیار!

در اهمیت این موضوع همان بس که چینی ها یک ضرب المثل رایج درباره آن دارند که الان یادم نمی آید.

بنابراین پیشنهاد من این است که طرح مبارزه با بد اخلاقی را باید صورت جدی شروع کرد و اول سعی کرد با تذکر به آدم های بد اخلاق و بعضا بی اخلاق! آن ها را متوجه وجدانشان کرد. بعد اگر سودی نبخشید، با قاطعیت وارد گود (!) شد. حتی می توان یک سری جرایم هم تصویب کرد. به عنوان مثال :

غیبت : 50000 تومان جریمه نقدی + قصاص ( منظور این است که غیبتش را جلوی رویش بکنیم تا حالش گرفته شود و بفهمد کار بدی است!)

دروغ گویی : در ملا عام:  50000 تومان / در ملا خاص: 45000 تومان

تهمت، افترا، تمسخر: 45000 تومان

غرور، نخوت، تکبر، خود بینی، خودخواهی، خودپسندی، خود محوری، خودنویس: 40000 تومان

عصبانی شدن و فریاد کشیدن: 35000 تومان (بدون احتساب شکستن ظروف یا تخریب اماکن عمومی)

بی احترامی به بزرگتر: 30000 تومان

چهره اخمو: 25000 تومان

و ...

خلاصه این که این نظر من بود، که می دانم موافقان و مخالفان زیادی دارد. با این همه خوشحالم که توانستم بحث جدیدی را مطرح کنم که به ذهن کمتر کسی رسیده بود.

من به همه شما تعلق دارم و شما را به خدای بزرگ می سپارم.

بار دیگر تاکید می کنم که مخاطب من در این نامه همه هستند، حتی شما! (برنگرد پشت سرتُ نگاه کن، با خودتم!)

والسلام." ۴

 

۱- چون تا به حال نامه سرگشاده ننوشته بودم نمی دانستم باید به کجا پست کنم. گذاشتم این جا که اگر کسی آدرس را داشت زحمتش را بکشد!

۲- در این جا سعی کردم ارتباط صمیمی با مخاطب خود برقرار کنم!

۳- اگر فکر می کنید بی ربط است می توانم این پاراگراف ار حذف کنم. با این که خیلی اش را حذف کردم. با این حال بستگی به نظر شما دارد!

۴- نامه را ته گشاده نوشتم که اگر فکر می کنید چیزی جا افتاده  است حتما با نظرات خود مرا خوشحال کنید!

 


پی نوشت: این روزها دچار جنبش نرم افزاری شدیدی شده ام! پس اگر دیر سر می زنم، دلگیر نشوید.

 

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی