تبليغاتX
دل دردهای آلــوچـه
دل دردهای آلــوچـه
دوشنبه 29 خرداد1385

مفلوک

- بدون مقدمه -

 چه سلامی؟ چه علیکی؟! ... همین جوری گذاشته رفته ... یک کلوم نمی گه کجاست، مرده است، زنده است ... نه جانم، فایده نداره... دیگه الان... چی؟! چی گفتی؟! تا خرخره تو چی فرو رفتی؟؟؟!

 با توجه به این که علاقه – و بعضا استعداد – ذاتی بنده به فوتبال بر کسی پوشیده نیست و از هواداران سرسخت این رشته سیاسی، اجتماعی، ورزشی ! هستم، قاعدتا الان باید بیایم و حنجره ی مبارک را خراش دهم و شما را از فوران نظرات ارزشمندم بهره مند کنم (لازم به ذکر است دوستان زیادی از طرق ارتباطی مختلف - پیام کوتاه، پیام بلند، پست، تلگراف، تلفن، تله کابین و ...! - سعی کرده اند این موضوع را به من حالی کنند و از زیر زبان من چیز بیرون بکشند!) اما متاسفانه بنا به درخواست فدراسیون فوتبال و مسئولان ذو ربط که به صورت مستقیم و غیر مستقیم از من و دیگر رسانه ها تقاضا کرده اند که همکاری کنیم و فعلا نظری در مورد عملکرد تیم ملی و انتخاب بازیکنان و سایر موارد ندهیم تا حواس کسی پرت نشود، زبان به کام می گیرم (خفقان سابق) و نظرات، انتقادات، پیشنهادات و پیش گویی های خفنم را ابراز نمی کنم باشد که الگوی دیگران قرار بگیرم!

 

 البته نظراتی هم راجع به این که برزیل بی خیال قهرمانی شود و ایتالیا بنشیند سر جایش و فرانسه کشکش را بسابد و انگلیس خودش را نکشد و آلمان خودش را نگیرد، هم دارم که فعلا اشاره ای به آن ها نمی کنم!!

 

 در حال حاضر از دسترنج رقابت مایکروسافت و فایرفوکس در عرصه ج.ج. * (جام جهانی) بهره مند شوید تا بعد.

* کبکی را گفتند که چون شد سر از برف درآوردی؟ بفرمود: در وبلاگی ذکر خیرم شد!!!

 

 این هم بعضی های دیگر که از آب زلال نهنگ می گیرند!

 

 در آخر ورود خودم را به جمع عزیزان مشروطه در این ترم صمیمانه تبریک می گویم و برای خودم آرزوی موفقیت روزافزون و علو درجات را دارم! شکی نیست که از تاثیرگذارترین و فداکارترین انسان های تاریخ "مبارزان دوره مشروطه" بوده و هستند!

 

 البته این دلیل نمی شود یک وقت خدای نکرده این فکر را به سرتان راه دهید که اکنون از وانفسای امتحانات استخراج شده ام ها... زهی خیار باطل!

 

- بدون موخره -

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


پنجشنبه 11 خرداد1385

 از جلوی آب میوه فروشی رد شدیم. پیرزن کنار مغازه روی کارتون نشسته بود و سیگار می کشید. کاسه جلویش – مثل همیشه – خالی بود و آدم را به این فکر می انداخت که هیچ بنی بشری به او قرانی هم التفات نکرده و خودش اولین انسان بشردوستی است که دلش به رحم آمده!

...

-          به نظر من باید یه شغل رسمی بشه.

-           چی بشه؟

-          یه شغل رسمی!

-          گدایی رو میگی؟

-          تکدی گری! (برای رساندن تاکید روی همه حروفش تشدید می گذاشت!)

-          منظورم همون بود!

عادتش بود که یک بحث (ترجیحا جنجال برانگیز و بی سرو ته) بیندازد وسط.

-          آهان یعنی مثلا تو روزنامه آگهی بدن: یک گدا... ببخشید تکدی گر با 20 سال سابقه و آشنا به فوت و فن چاپیدن استخدام می شود!

بی توجه به حرف من ادامه داد:

-          می دونی، حرف من اینه که اینا که دارن بالاخره کار خودشون می کنن. اصلا ما چرا باید موضع بگیریم و به فکر حذف کردنشون باشیم؟ بیایم ازشون حمایت کنیم و یه سری حق و حقوق بهشون بدیم تا کارشون رسمی بشه و دیگه ترس و دغدغه ای هم نداشته باشن. این جوری هم به نفع خودشونه که دیگه احساس خجالت (؟!) از کارشون نکنن هم به نفع ایناست ( اینا را می کشید و هنگام گفتنش به جای نامعلومی اشاره می کرد!) لازم نیست دیگه راه حل بدن که چه جوری جمعشون کنن و این جوری کلی از مشکلات حل میشه!

سابقا مشکلات دیگری را به همین سادگی حل کرده بود!

گفتم:

-          چطوره بیمه و حقوق بازنشستگی هم براشون تامین شه!

-          حالا اونا مسائل ثانویه است!

دیدم کنایه نمی گیرد وارد گود شدم.

-          در مجموع نظر خوبیه اما خوب می دونی یه سری چیزا باید تعیین بشه از الان. (انگار که از همان لحظه این طرح ابتکاری می خواست اجرا شود!)

-          مثلا چی؟

-          مثلا خط فقر!

عینکش را جا به جا کرد و قیافه اش متفکرانه شد.  گلویم را صاف کردم و ادامه دادم:

-          خوب فکر کن. اگه دقیقا مرزش مشخص نشه هر کی می تونه ادعای چنین شغلی کنه که این به ضرر جامعه تکدی گرانه! باید فکر این جاشُ بکنیم و نذاریم که حقوقشون پایمال شه!

-          خوب چطور می تونیم این کار بکنیم؟

بهترین وقت برای پیچاندن بود!

-          خوب ما باید بیایم یه نمودار بکشیم و خط فقر رو روش مشخص کنیم. می دونی که خط فقر یه خط راست نیست و یه منحنیه که شهر به شهر متفاوته و اصلا بالا شهر و پایین شهر هر کدوم یه تعریف و محدوده برای فقر دارن. حالا اگه این منحنی رو فرموله کنیم و ازش مشتق بگیریم به یه ثابت می رسیم که بهش می گیم: ثابت فقر و بعد با محاسبه انتگرال هر بخش میشه ضریب فقریت رو تعیین کرد...

-          اِم... فکر کنم خیلی داره پیچیده میشه!

تقریبا موفق شده بودم!

-          بله کار سختیه تازه نیاز به آمارگیری و محاسبه واریانس فقر در اجتماع داره. یه وقت دیدی ما هم مجاز به انتخاب این شغل بشیم!...

جا زد.

-          می دونی... دارم به این فکر می کنم که شاید کار اصولی تر این باشه که بیایم این خط فقر رو که می گی اصلا حذف کنیم.

داشت به نتایج جدید و کشف نشده ای می رسید!!

-          البته خوب این هم مشکلاتی داره...

-          چه مشکلاتی؟

-          به نظر من برای حذف خط فقر اول باید خط ثروت و افراد بالاش به کلی حذف کنیم!

-          خط ثروت دیگه چیه؟

-          خط ثروت... چطور نمی دونی چیه؟! یعنی آدمایی که مساوی تر از بقیه ان و حاشیه تر می نشینن، البته منظورم حاشیه نشینی از اون لحاظه! و نفت رو هم به طور مساوی الویت بندی می کنن و .... ندیدی؟! البته مشخص کردن مرز دقیقش کار سختیه و حسابی باید آنالیز بشه چه بسا لازم باشه حد منحنی خط فقر رو بگیریم و معکوسش کنیم و بعد...

حرفم را قطع کرد:

-          ببین میگم... اصلا به ما چه! ما که کاری نمی تونیم بکنیم.

-          منم از همون اول همین می گفتم!

 

به کلی منصرف شد و دیگر هم حرفش را پیش نکشید. اما بعد خودم داشتم به این فکر می کردم که طرح بدی هم نبودها! عجب چیز توپی در آمد! خط ثروت و مافیها...!

 

 


پی دل نوشت:

1. هوش طبیعی ام دارد دچار مشکل می شود! کمی دیگر ادامه دهم به کلی بیهوش می شوم!*

2. به نظر خودم برنامه ریزی بدی نشد فقط یک مشکل کوچک دارد و آن هم اینکه تقریبا تا دو هفته بعد از پایان امتحانات خواندن یک درس تمام می شود! یک وقت فکر نکنید که استراحت، خواب کافی و بازی های جام جهانی را هم در آن گنجانده ام!

3. هر کس دیگری به جای من بود از کوزه در می رفت.

4. دلم برای ماری کوری و آلیسا تنگ شده!

5. ;gli vlc hghy khs\hs!

* فرض بفرمایید هوش مصنوعی می خوانم!

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


 ...!
جمعه 5 خرداد1385

چشم هایش*

 

به خانه که رسید نبود. هر چه گشت پیدایش نکرد. حتی کمی از راه را برگشت. با دقت همه جا را نگاه کرد؛ اما نبود. انگشت های نگرانش دو تا یک و یک صفر را گرفت... یا علی!

 - فوریت های پلیسی 110 بفرمایید.

- نیست آقا نیست!

- چی نیست خانوم؟

- هر چه گشتم نبود.

- چیزی دزدیدن ازتون؟

- به گمانم... من که ندیدم اما... سر جایش نیست...

- چی بوده؟

- نمی دانم.

- نشانی سارق ؟

- چشم هایش...

- گرفتی ما رو خانوم؟!

- گرفت مرا...

- [سکوت]

- چشم های خمارش... مژگانی بلند به رنگ شب... نگاه غریبش... سوسوی چشمان بی قرارش... بیش از این چیزی به یاد ندارم!

- یوسف که نبوده ایشالا!... (خنده)

- یوسف... نه! اما بنیامین شاید... پیمانه را دزدید...

- حالا کی و کجا بوده؟! (تمسخر)

- کجایش را نمی دانم. همین چند ساعت پیش بود... وقتی که چشمانم با چشمانش ملاقات کرد... من اصلا نفهمیدم چه شد... چه می دانستم که...

- شما حالتون خوبه خانم؟

- [بغض] چه کنم؟!... نامرد نبود... نه. به چشمانش نمی آمد اهل دزدی باشد... اما به گمانم کار کار خودش بود... بارها دیده بودمش... اما چشم هایش را نه... همه چیز یک لحظه بود... وقتی برگرفت، چیزی از من کم شده بود... تمام راه احساس می کردم چیزی جا گذاشته ام...

- خانوم جان ببین. این جا که مرکز مشاوره نیست. از ما کاری برنمیاد.

- می دانم. فقط ...اگر روزی آن چشم ها را دیدید...

- (بوق بوق بوق)

- تنها کمی آب بر آتش نگاهش بریزید...

 

فردا در روزنامه یک آگهی به چشم می خورد:

" یک عدد دل در حوالی چشم هایش گم شده. از یابنده تقاضا می شود به جوینده مراجعه نکند!

دل باخته"

 

* این داستان واقعی است.

 


! - کجا می روی؟

    - می روم کمی آه بکشم. مدت هاست که آه نکشیده ام.

 

! چه رابطه ای است میان جنون و باران؟... کسی می داند؟

 

! هیچ چیز را جدی نگیر. حتی زندگی را. 

 

! این روزها قلبم مثل همیشه می تپد.

 

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی