تبليغاتX
دل دردهای آلــوچـه
دل دردهای آلــوچـه
پنجشنبه 21 دی1385

"... نور زد توی چشام. مجبور شدم ببندم. یه صدا اومد: آخی... نازی... لای چشمم باز کردم. به اونی که نیومده، قربون صدقه می رفت زبون درازی کردم. گفت: الهی... زبونشُ!

زَر مار! زیر چشمی اطرافم دید می زدم. چقدر عجیب غریب بود. یهو همه چی واروونه شد. نامرد! کی بود این کار کرد. زدم زیر گریه. با گریه گفتم یه روز تلافی می کنم حالا ببین... دو تا زد پشتم. یادم باشه سه تا بزنمش..."

(بخشی از سفرنامه آلوچه!)

 

و اینسان شد که چنان شد!

در میان بهت و حیرت اطرافیان و شادی وصف ناپذیر قورباغگان، آلوچه ای بس گلابی! در روز بیستم دی ماه پا به جهان گشود.

در خلقتش بسیاری انگشت به دهان گرفتند، دیوانگان جشن گرفتند و قورباغه ها رقصیدند! کلبه ای* بیچاره، جمعی شاد و خانواده ای از نگرانی رهایی یافتند!

 

* مقصود همان کلبه خانم خودمان است. بی نوا چه می دانست که یک سال بیشتر نمی تواند فرمانروایی کند!

 

قوررر

 

و اما بازی شب یلدا؛ که آدم را عجیب یاد استپ هوایی می اندازد. دوستان عزیز: ممد و سلطان بانو، پینکی، نرگس خانم و آقا سجاد لطف کردند و من را کشان کشان به بازی کشیدند! هر چقدر به روی خودم نیاوردم نشد. گذاشتم تایم اوت شود تا کس دیگری در این تارنمای جهانی باقی نمانده باشد، که دعوتش کنم!

باشد که درس عبرتی شود برای سایرین:

 

۱. یک تخته کم دارم.

۲. از هر چیز عجیب غریب که لنگه اش در دنیا نباشد، خوشم می آید.

۳. به غیر از مواردی که ناچارم، شب ها دوست دارم تا صبح بیدار باشم.

۴. عاشق برف، فوتبال، قورباغه، نیمرو، دوچرخه، شب، خرمالو، کوه، زمستان، کامپیوتر و... هستم.

۵. از مردم آزاری و سرکار گذاشتن آدم ها خیلی لذت می برم.

۶. سادیسم دارم!

۷. گاهی دچار مازوخیسم هم می شوم.

۸. زادگاه واقعی من در حقیقت همان جایی است که به دنبال آلوچه می آید!

۹. عمرا بگویم سابجکت پست هایم را از کجا می آورم!

۱۰. همیشه آخرین نفرم.

۱۱. فضولم.

۱۲. رجوع شود به شماره 1.

۱۳. ...

 

GAME OVER!

 

فقط امیدورام شرعا- عرفا و اخلاقا بعد از این اعترافات جا نزنید و دور و برم را خالی نگذارید و الا دچار واپس گرایی وبلاگی می شوم و خودم را از طبقه دهم می اندازم بالا

 

دعوت به همکاری: ستاد اطلاع رسانی آلوچه و حومه از کسانی که به علم حسابداری علاقه مند می باشند و مایلند یک کتاب 200 صفحه ای چرت بخوانند و امتحانش را بدهند، شدیدا استقبال می کند. گفتنی است هزینه این کار کاملا توافقی است!

 

پیوست: اگر نقص یا ناهماهنگی از قالب جدید در browser خود می بینید، حتما به مراتب بالاتر گزارش دهید. (صداقت شما موجب اعتماد ماست!) کلا هر انتقاد یا پیشنهاد دیگری در این باره را از این گوش می شنوم و از همان گوش بیرون میکنم! با تشکر.

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


دوشنبه 11 دی1385

اجتماعی:

  توی اتو نشسته بودم به حالت  که ناگهان خانمی با صدای مهیبی نشست کنارم که البته بخش عظیمش روی من قرار گرفت تقلا کردم از آن زیر ببینم که چه بلایی سرم آمده که رفت آن ورتر و یک بچه باندپیچی شده در شال و کاپشن چپاند وسط. بچه بی نوا که در یک اینچ جا نشسته بود مدام تکان می خورد که یک دست بر سرش فرود آمد: د بشین این قد وول نخور! داشتم به نوع رابطه ممکن بین بچه و زن فکر میکردم، نامادری، خاله، عمه...  که بچه گفت: مامان کجا میریم؟ – سر قبر من!  مای گاد! بر و بر نگاهش کردم بلکه کمی لطافت لحن! پیدا کند که نگاهش به من افتاد و شروع کرد نچ نچ کردن. – می بینی خانم؟ فقط اذیت می کنه. آرامش نذاشته واسم. از صب می ذارمش مهد کودک بلکه یه ذره راحت باشم و زندگیمو بکنم. همسایمون سرکار می رفت بچه شو می ذاشت مهد منم گفتم چرا من نکنم؟! والا ! فقط عذابن واسه آدم. زندگیم ریخت و پاش میشه همش وقتایی که خونه اس. من نمی دونم این مردا...

 ...

(یک ربع بعد) ... آره خلاصه از من می شنوی بچه دار نشو. که چی بشه آخه. هیکلتُ نیگر دار همین جوری! من اشتباه کردم... اوا رسیدیم... یالا بجنب... نانا با توام!!

(خودش که هیچی اسم گذاشتنش هم به آدم نرفته بود!)

 

 ؟!

 

پروردگارا آخر الزمون که میگن همینه. ها؟! 

 

سیاسی:

  به لطف دست یابی ایران به انرژی هسته ای و گفتگوی تمدن ها و علی رغم تداوم حضور سربازان آمریکایی در عراق و کشته شدن چند فلسطینی در نوار غزه و ادامه جنایات اسرائیل در منطقه و با وجود ناآرامی های اخیر سومالی و انفجارهای پیاپی در تایلند و با توجه به درخواست البرادعی برای ادامه مذاکرات صلح آمیز و شروع سال میلادی، صدام اعدام شد؟!

 

ورزشی:

  "كميته انضباطي فدراسيون فوتبال، تيم‌هاي پرسپوليس و استقلال تهران را به برگزاري يك ديدار خانگي بدون تماشاگر محكوم كرد." این کمیته هم چنین هر یک از بازیکنان را به یک بازی با دهان بسته، یک زد و خورد بدون استفاده از باتوم! و خوردن یک ساندویچ بدون سس دعوت کرد!

بر اساس منابع خبری نه تنها تماشاگران بلکه بسیاری از بازیکنان نیز در بازی های اخیر، جواهرات و گوهرهایی ناشناخته و کمیاب عرضه داشته اند که در نوع خود بی نظیر است.

به گفته منابع خبری حرکت غیرورزشی کاپیتان تیم ایتالیا در فینال جام جهانی در برخورد با زیدان، بدآموزی وسیعی در سطح تیم های ما داشته است!

 

فرهنگی-اخلاقی!:

  چه حسی خواهد داشت به راستی آدمیزادی بس بانزاکت و خویشتن دار که در باب موضوع پروژه با استاد خویش همی حرف براند و آنگاه در میانه ی سخن، استاد سئوالی چنین مرتبط ناک! مطرح کند که جن و انس از پاسخ به آن عاجز مانند که دخترم، شما چرا این قدر شروری؟!؟!

 

آب و هوا :

  هوا بس ناجوامردانه ده درجه سانتی گراد زیر صفر است!

 

 

القصه مجنون من، هوا سرد بود...

دنیا پر از مردم نامرد بود...

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی               


شنبه 2 دی1385

دیر زمانی است که این فسقلی جینگولک بوقولی گوگول مگولی! با آن صدای چقل پقلش! از هر آشنا و غریبه ای که گذرش به این وبلاگ می افتد دلبری می کند! غلط نکنم همانی است که آن بالا نشسته برای خودش خط خطی میکند، با آن لپ های وووووووش! 

به هر حال تا چند وقت پیش خودم هم درست نمی فهمیدم چی بلغور می کند! فقط عین این ها که قربان صدقه چشم بادامی و لب و لوچه ی اناری! بچه شان می روند، ابراز عواطف می کردم!  تا این که دوست عزیز و پیله، الهام فیتیله! لطفی نمود و فایل کامل و متنش را برایم فرستاد:

 

You’re my Honeybunch, Sugarplum, Pumpy-umpy-umpkin

You’re my Sweetie Pie

You’re my Cuppycake

Gumdrop, Snoogums-Boogums

You’re the apple of my Eye

And I love you so and I want you to know

That I’ll always be right here

And I love to sing sweet songs to you

Because you are so dear!

 

ترجمه اش دیگر با خودتان! (معلومه کم آوردم؟!)

 

 ***

 

هوم! واقعا که!

من هم بلدم یک دیگ از کلمات را هم بزنم و بعد هر چه که در آمد کنار هم بگذارم، بشود شعر. البته با افزایش غلظت کلماتی هم چون: سیب، نگاه، زلف، عشق، پنجره، ... !

 

من از طراوت یک درخت می آیم

کنار نبض افق

در تلاطم بغض ثانیه ها

بعد از هبوط چشم تو

شاید که طعم گس تنهایی

من چگونه آیا؟!

 

 

هوم! واقعا که!

 

 ***

 

اصلا سر در نمی آورم که چرا باید یک مشت فیلسوف قحطی زده گشنه فلک زده از خدا بی خبر گیر ما بیفتند؟!

خوب که نگاه کنیم به کلیت مسئله چند ایراد منطقی وارد است. مثلا این که چرا این فلاسفه محترم از قاشق استفاده نمی کنند؟ گیرم که استفاده نکنند، این قدر نزاکت ندارند که از چنگال دیگری استفاده نکنند؟! گیرم که ندارند چرا همه با هم می خواهند بخورند؟ گیرم که دلشان بخواهد کی گفته ما را بدبخت کنند!

 

***

 

دیگر برای عبور از حادثه دیر است...

فکری برای پریشانی دل باید کرد...

  

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی