|
سه شنبه 30 مرداد1386
نمیدانم چه بگویم. هفت روز گذشته ولی هنوز بغضی ناتمام، مرا به یاد خالهای مهربان میاندازد... |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||
|
جمعه 19 مرداد1386
شهر کوچکی است. یکی از همین شهرهای اطراف تهران. اطراف که می گویم راه دوری مقصودم نیست. کافی است چیزی حدود بیست کیلومتر از مجلل ترین خانه های تهران فاصله بگیری، تا برسی به خانه هایی که دیوارهایش عریان است. آجر و سنگ و سیمان بی قاعده و تشریف در هم آمیخته تا چهار دیواری بسازد. خانه های کوچک، کوچه های تنگ و باریک و درهایی که عصرها به کوچه باز می شود و بچه ها و زن ها این جا و آن جا جمع می شوند. شهر ظاهری موجه دارد. در نگاه اول به نظر نمی رسد در تقسیم بندی جغرافیای پول، آن را ذیل "مناطق محروم" بیاورند. اما به قول کسی: "این روزها دیگر کمتر فقر را در کوچه و خیابان میبینی، فقر در پستوی خانه ها پنهان شده". توی همین خانه های کوچک که به ظاهر چیزی کم ندارد – اگرچه در نهایت سادگی باشد- کافی است پای درد دل مردمانش بنشینی، تا آن فقر خزیده در پستو را بیابی. نزدیک یک ساعت است توی ماشینیم. می رسیم به محله ای که به آن می گویند: عمارت! عمارتی که نمای خانه هایش کولرهای آبی است و رخت های آویزان و مشتی خرت و پرت که از ایوان و بام سرک می کشد! کوچه بوی نم می دهد. در فلزی رنگ و رو رفته ای به رویمان باز می شود. فاطمه سادات تازه عروس است. دختری مثل همه دخترهای پایتخت با همان آرزوها و آمال. با این تفاوت که زندگی کوچکش به این جا سفر کرده. "سید قاسم نمی توانست تهران خانه اجاره کند." خانه ی کوچک و آراسته ای دارد؛ اگرچه خیلی چیزها را ندارد. چند ساعتی می نشینیم و حرف می زنیم ... وقتی بلند می شویم، شب سایه اش را روی شهر کشانده. این جا هم شب همان شکوه را دارد. برای شب فرقی نمی کند کجا باشد. همه جا همین عظمتِ عمیق و تاریک را نشان می دهد. از راننده آژانس می پرسیم تا شهر (تهران) چقدر می بری؟ می گوید تا اول شهر 6000 تومان، تا آن سر شهر 12000 تومان. سوار می شویم. می گوییم چرا این قدر گران؟ می گوید وقتی بنزین لیتری هشتصد تومان آزاد خریده ام، کمتر از این نمی توانم ببرم. - مگه سهمیه ندارید؟ - ای بابا خانم، این حرفا مال تهرانه. ما ثبت شده ایم. کد داریم. اما هنوز سهمیه ما رو ندادن. به این زودی ها که به اینجا رسیدگی نمی شه. مُسن است. ته ریش سفیدش رنج سال هایی را نشان می دهد که به قول خودش پی یک لقمه حلال بوده. چهره ای مهربان دارد. حرف هایش به دل می نشیند: - خانم، اگه یه ماه قبل بیان بگن تو کی هستی، شغلت چیه، چقدر بنزین می خوای، بیا این سهمیه ت، بعدش سهمیه بندی کنن ما اعتراضی داریم؟ اما با این وضع، این همه گذشته هنوز به تاکسی ها و آژانس های اینجا رسیدگی نشده، خوب معلومه هیچ کس براش صرفه نداره. تمام تاکسی های اینجا خوابیدن. فقط کسایی مثل ما که آزاد می خرن می تونن کار کنن. مکثی می کند. به کوچه ای اشاره می کند: - این کوچه رو می بینی؟ تو همین کوچه پریشب یکی از راننده ها سکته کرد. افتاد تو خونه. از کار و زندگی افتاده بود. از کجا بیاره بده زن و بچش؟ سکته کرد افتاد تو خونه. یکی دیگه از این خطی ها هم چند شب پیش تر ته عمارت سکته کرد مُرد. کی می فهمه داره به مردم فشار میاد؟ برای پولدارا که فرقی نمی کنه. ما داریم تاوون میدیم.
دهانم قفل شده. باورم نمی شود چقدر ساده می شود زندگی را از آدم ها گرفت. وارد جاده میشویم. آسمان را نگاه می کنم. تنها چند ستاره بی رمق چشمک می زنند. نمی دانم چه بگویم. کمی دیگرکه برسیم، انعکاس نور برج های بلند شهر، همه چیز را از یادمان می برد. مرد آهی می کشد. انگار که نمی داند از کدام دردش بگوید: - ما هم یه روزی تموم می کنیم. خلاص. زندگی هم دیگه سهمیه بندی شده. پی نوشت: نمی خواستم داستان بگویم. نمی خواستم حتی انتقادی کنم. فقط می خواستم بگویم وقتی زیر کولرهایمان می نشینیم، جوری تصمیم بگیریم که زندگی مردم سهمیه بندی نشود. همین. |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||