تبليغاتX
دل دردهای آلــوچـه - انشا
دل دردهای آلــوچـه
پنجشنبه 17 فروردین1385

 

موضوع انشا: تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟

 

به نام خدا

قلم را بر کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا جوهرش بیرون بیاید و بتوانم انشایم را آغاز کنم.

تعطیلات عید به من خیلی بد گذشت. زیرا در سال گذشته ما یک عالمه بدبختی داشتیم و  نصف سقف خانه مان ریخت و مجبور شدیم وسایلمان را توی حیاط بیاوریم.

ما توی حیاط بر سر سفره هفت سین نشستیم. اما پدرم بلند شد و رفت. من خیلی ناراحت شدم. او رفت توی دستشویی و سیگار کشید.

روز دوم عید، مادربزرگم مُرد. او خیلی بد وقتی مرد و باید زودتر می مرد. با این حال من خیلی خوشحال شدم چون ما برای او جا نداشتیم و خیلی پیر بود و مادرم کلی مریض شده بود از بس بلندش کرده بود. اما پدرم مرا کتک زد و مرا زیر تخت فرو کرد. من یک روز آن جا ماندم تا این که مادرم یادش آمد و مرا بیرون آورد. مادرم مرا خیلی دوست دارد و چند بار هم مرا ماچ کرده. خیلی حیف شد چون خواهرم گفت حلوای خوشمزه ای دادند و من دلم برای حلوا خیلی تنگ شده بود، زیرا خیلی دوست دارم. اما مادرم می گوید روغن گران است.

چند روز بعد پدرم مقداری گچ آورد تا سقف را درست کند اما او حواسش نبود و روی پیک نوروزی من کلی گچ ریخت و کثیف شد. من آن را شستم اما سفت شد و دیگر نتوانستم بازش کنم. به همین دلیل من دیگر مشق هایم را ننوشتم و با پسر خاله ام کلی با آن فوتبال بازی کردیم تا این که تیکه پاره شد.

در عوض من مشق های خواهرم را برایش نوشتم و او قول داد که من تا آخر تعطیلات روی بالش نرمه بخوابم.

امسال ما زیاد عید دیدنی رفتیم اما عیدی گران شده بود و من کمتر از پارسال جمع کردم. ما لباس نو نخریدیم زیرا لباس های قبلی مان هنوز کهنه نشده بود.

ما یک عده مهمان هم در تعطیلات داشتیم که بسیار خوردند و همه میوه ها و آجیل هایی که پدر به زحمت خریده بود را تمام کردند. من به پسرشان گفتم که خیلی شکموست و پدرم آن شب مرا کتک زد و من زیر تخت خوابیدم.

ما در تعطیلات نوروز سه روز آب نداشتیم چون لوله های کوچه ترکیده بود و کسی نبود تا آن را تعمیر کند. و هر روز به ما می گفتند که می آییم درستش می کنیم اما نیامدند و خیلی همه ناراحت بودند. آب مایع حیاط است و زندگی بدون آن بسیار سخت می باشد.

یک روز قبل از سیزده به در پدرم ما را از خانه بیرون کرد و گفت که بروید بازی کنید و تا فردا شب به خانه نیایید. من فکر کنم که او می خواست ماهواره نگاه کند که خیلی بدآموزی دارد. ما با مجید که توپ خریده بود فوتبال بازی کردیم. مجید پسر همسایه ماست که مادر و پدرش خیلی از هم طلاق گرفته اند و بلوزش همیشه کثیف است و خیلی خوب شوت می کند. او گفت که این توپ را با عیدی هایی که جمع کرده گرفته اما من فکر کنم که از اکبرآقا بقال دزدیده. چون یک بار به من گفت که وقتی او حواسش نیست پول خردها را برمی دارد که این کار بدی است و ما این کار را نمی کنیم چون خانواده آبروداری هستیم.فقط یک بار من به اکبر آقا بقال گفتم که من پول بستنی ام را نمی خواهم بدهم و از مغازه بیرون آمدم و او هم کلی فحش داد که من نفهمیدم.

بهار فصل زیبایی است و همه جا سبز می شود.

این بود انشای من.

 

 

بدون ته نوشت؛ به تحریر کشیده شد در تاریخ 4 + 13 فروردین خورشیدی.

نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی