|
جمعه 5 خرداد1385
چشم هایش*
به خانه که رسید نبود. هر چه گشت پیدایش نکرد. حتی کمی از راه را برگشت. با دقت همه جا را نگاه کرد؛ اما نبود. انگشت های نگرانش دو تا یک و یک صفر را گرفت... یا علی! - نیست آقا نیست! - چی نیست خانوم؟ - هر چه گشتم نبود. - چیزی دزدیدن ازتون؟ - به گمانم... من که ندیدم اما... سر جایش نیست... - چی بوده؟ - نمی دانم. - نشانی سارق ؟ - چشم هایش... - گرفتی ما رو خانوم؟! - گرفت مرا... - [سکوت] - چشم های خمارش... مژگانی بلند به رنگ شب... نگاه غریبش... سوسوی چشمان بی قرارش... بیش از این چیزی به یاد ندارم! - یوسف که نبوده ایشالا!... (خنده) - یوسف... نه! اما بنیامین شاید... پیمانه را دزدید... - حالا کی و کجا بوده؟! (تمسخر) - کجایش را نمی دانم. همین چند ساعت پیش بود... وقتی که چشمانم با چشمانش ملاقات کرد... من اصلا نفهمیدم چه شد... چه می دانستم که... - شما حالتون خوبه خانم؟ - [بغض] چه کنم؟!... نامرد نبود... نه. به چشمانش نمی آمد اهل دزدی باشد... اما به گمانم کار کار خودش بود... بارها دیده بودمش... اما چشم هایش را نه... همه چیز یک لحظه بود... وقتی برگرفت، چیزی از من کم شده بود... تمام راه احساس می کردم چیزی جا گذاشته ام... - خانوم جان ببین. این جا که مرکز مشاوره نیست. از ما کاری برنمیاد. - می دانم. فقط ...اگر روزی آن چشم ها را دیدید... - (بوق بوق بوق) - تنها کمی آب بر آتش نگاهش بریزید... فردا در روزنامه یک آگهی به چشم می خورد: " یک عدد دل در حوالی چشم هایش گم شده. از یابنده تقاضا می شود به جوینده مراجعه نکند! دل باخته" * این داستان واقعی است.
! - کجا می روی؟ - می روم کمی آه بکشم. مدت هاست که آه نکشیده ام. ! چه رابطه ای است میان جنون و باران؟... کسی می داند؟ ! هیچ چیز را جدی نگیر. حتی زندگی را.
! این روزها قلبم مثل همیشه می تپد. |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||