|
سه شنبه 31 مرداد1385
دست هایم را می برم بالا... نیمه جان... چیزی در دلم تکان می خورد... چه کنم؟ تو می گویی چه کنم؟... چشم هایم را می بندم. دستم را به صورت می کشم. آرام نمی شوم... بگو. تو بگو من می کنم. مگر تا این جایش حرفی زده ام؟... هنوز هم تکان می خورد. هی بالا و پایین می شود. به ترکیب سبز و آبی در کنار هم خیره می شوم... چرا پریشانم کردی؟... سبز و آبی ترکیب می شوند... تسلیمت نبوده ام؟... حالا یک رنگی شده که نه سبز است نه آبی. اطرافش همه چیز محو شده. فقط ترکیب رنگ هاست... هی تکان می خورد. جان به لبم می کند. اما نمی آید... تسلیم... چه حس شیرینی دارد این گفتن... باشد این هم نشانه اش... با هفت موضع... چه خاک سردی! آرام آرام می لغزد... چه آرامشی... می خواهم تا ابد همین طور بمانم... تا ابد... - علیک سلام. نه. این طوری. آره. نه. هیچی. به توچه!
۲. خبر را شنیده بودم اما وقتی دوباره همین چند روز پیش دیدم که هنوز از رونق نیفتاده، انصافا کم آوردم! مرا باش که خیال می کردم فقط خودمان بلدیم!
* دارنده وبلاگ مسئولیت هیچ گونه حرکات اضافی شما را به عهده نمی گیرد! « توجه، رقص ضربه سر، ضربه سر به راست، ضربه سر به چپ، یالّا آبی ها، یالّا زیدان زدش، زیدان زدش ، ضربه سر، ضربه سر ایتالیا دردش گرفت، زیدان زدش، ایتالیاییه حالش خوب نیست، زیدان زدش، داور تو تلویزیون دید، زیدان زدش جام رو از دست دادیم ولی با اینحال کلی خندیدیم، زیدان زدش، یدان زدش ترزگه بازی نکرد، وقتی هم که کرد خراب کرد ما رو بازوند، جام رو از دست دادیم بارتز هیچی نگرفت با اینکه خیلی هم سخت نبود اسپانسورها همه عصبانین، اما شیراک خوب حرف زد زیدان زدش، زیدان زدش، ضربه سر، ضربه سر توجهههه رقص ضربه سره! ضربه سر به راست، ضربه سر به چپ، ضربه سر جلو، ضربه سر عقب حالا پنالتی، اومد بزنه، یــــــــــــــــک دوووووووووو ســـــــــــه خراب کرررررررررد ! زیدان زدش، زیدان زدش، زیدان زدش، زیدان زدش با این حال کلی خندیدیم، زیدان و ترزگه، جام رو از دست دادیم، زیدان و ترزگه و ترزگه و ترزگه و ترزگـــــــــــــــه و ترزگه ، ضربه سر، ضربه سر...!»
ولی به نظر من که هنوز هم ما ایرانی ها به خاطر خدمتی که به مخابرات می کنیم و برای هر واقعه فوتبالی صد تا sms می سازیم، در صدریم! "یک خانه شاد، یک عصر زیبا یک مادر خوب، مانند گل ها پرواز احساس، مثل پرنده بویی بد اما از گوشه هال جوراب بد بو، داداش بی حال احساس نفرت، بابا، کتک، اخم داداش تنبل، خونابه و زخم یک عصر دلگیر، فریاد و غوغا اعضای خانه در جمع و تنها"* ۶. - ... خیلی بده. یه جور روزمرگی... احساس یکنواختی می کنم. دیگه چیزی برام جالب نیست. همش درگیر همین مسائل روزمره ام. می فهمی چی میگم؟ - آره کاملا می فهمم. من خودم دچار شب مرگی شده ام! ۷. چه حالی دارد لامپ ها را خاموش کردن. در تاریکی محض فیلم ترسناک دیدن! چه ضد حالی است آمدن سوسک در این میان! من که نترسیدم!
۸. – اینُ هم بدین بره. - چی؟ کو؟ کجا آشغال ریخته؟ کوش؟... بله؟! منو میگین؟؟! - کم کم باید آستینا رو بالا زدا... - آخ، بله، قربون دستتون، ظرفا مونده! - - باور کنید اصلا راضی به زحمتتون نیستم! دستکش هم هست البته...
نه خیر! ول کن نیست! بی خیال! آستین ها را باید بالا زد. جور دیگر باید شست! گنجشک های صبح دلخوش ترین موجودات روزگارند!...»
۱۰. بماند... |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||