|
شنبه 2 دی1385
دیر زمانی است که این فسقلی جینگولک بوقولی گوگول مگولی! با آن صدای چقل پقلش! از هر آشنا و غریبه ای که گذرش به این وبلاگ می افتد دلبری می کند! غلط نکنم همانی است که آن بالا نشسته برای خودش خط خطی میکند، با آن لپ های وووووووش! به هر حال تا چند وقت پیش خودم هم درست نمی فهمیدم چی بلغور می کند! فقط عین این ها که قربان صدقه چشم بادامی و لب و لوچه ی اناری! بچه شان می روند، ابراز عواطف می کردم! You’re my Honeybunch, Sugarplum, Pumpy-umpy-umpkin You’re my Sweetie Pie You’re my Cuppycake Gumdrop, Snoogums-Boogums You’re the apple of my Eye And I love you so and I want you to know That I’ll always be right here And I love to sing sweet songs to you Because you are so dear!
ترجمه اش دیگر با خودتان! (معلومه کم آوردم؟!) هوم! واقعا که! من هم بلدم یک دیگ از کلمات را هم بزنم و بعد هر چه که در آمد کنار هم بگذارم، بشود شعر. البته با افزایش غلظت کلماتی هم چون: سیب، نگاه، زلف، عشق، پنجره، ... ! من از طراوت یک درخت می آیم کنار نبض افق در تلاطم بغض ثانیه ها بعد از هبوط چشم تو شاید که طعم گس تنهایی من چگونه آیا؟! هوم! واقعا که! اصلا سر در نمی آورم که چرا باید یک مشت فیلسوف قحطی زده گشنه فلک زده از خدا بی خبر گیر ما بیفتند؟! خوب که نگاه کنیم به کلیت مسئله چند ایراد منطقی وارد است. مثلا این که چرا این فلاسفه محترم از قاشق استفاده نمی کنند؟ گیرم که استفاده نکنند، این قدر نزاکت ندارند که از چنگال دیگری استفاده نکنند؟! گیرم که ندارند چرا همه با هم می خواهند بخورند؟ گیرم که دلشان بخواهد کی گفته ما را بدبخت کنند! *** دیگر برای عبور از حادثه دیر است... فکری برای پریشانی دل باید کرد... |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||