|
شنبه 26 اسفند1385
نقطه. سر خط وزیر راه و فاضلاب و کشاورزی، امروز بوق صبح به وقت دارقوزآباد بیل احداث سرویس بهداشتی عمومی را در عمق زمین فرو کرد. وی با اشاره به نقش بهداشت در سلامت روانی جامعه، فرار مغزها را مشکل بزرگی دانست و گفت: ایدز بیماری خطرناکی است. در این مراسم عده ای از اهل ادب و تربیت به شعرخوانی و مدیحه سرایی پرداختند. ... چی؟! گیر ندهم به مملکت؟ باشد! نقطه. سرخط
چند وقت پیش سوار یک وسیله نقلیه شده بودم که تا خرخره پر شده بود از بشریت! در آن هیری ویری که نمی دانستم دستم در جیب خودم هست یا بغل دستی! یک شخص بسیار بیزی! کنارم داشت از پشت گوشی داد و بیداد می کرد که فلان چیز را ببر فلان جا! اصلا انگار نه انگار که در هم فشرده شدیم و دارد در گوش من داد میزند! مساله فقط به همین جا ختم نشد. چند لحظه بعد دیدم که با آن یکی دستش یک گوشی دیگر گرفته و دارد تقلا می کند یک پیام کوتاه ارسال کند! مساله به این جا هم ختم نشد. چون با همین گوش های خودم شنیدم که از توی کیفش صدای یک موبایل دیگر در آمد! جل العجایب! چه ربطی داشت؟! بگذریم... نقطه. سر خط
از حکیمی پرسیدند: چه نواری گوش می دهی؟ فرمود: نوار غزه! شده حکایت همان! حالا چه حکایتی خودم هم نمی دانم! به قول شاعر مادر مرده: بنشین لب جوی و گذر موش ببین! آن هم به چه گندگی! والا! کی گفته بیایید خزعبلات مر ابخوانید؟! به زودی من عبرت روزگار می شوم. پس عبرت بگیرید تا مایه عبرت نشدید! این آخر سالی ببین چه بلایی سرمان آورده اند! نه این که فکر کنید قیافه ام شبیه این شده ها! اصلا می دانید چیست؟ وقتی آن روز شنیدم که او داشت در مورد آن چیز تلفنی با او حرف می زد، تازه افتاد که بله، این دوست اوست و قضیه این طوری است. آدم وقتی یک ارتباط بین دنیای مجاز و واقعیت پیدا می کند بی خودی ذوق می کند، نه؟! حالا هی من می خواهم بحث را عوض کنم نمی شود. یک ضرب المثل معروف هست که می گوید: هر که بخندد کتکش می زنند، وای به روزی که بخندد آلوچه!... باز هم ربطی نداشت. اصلا بگذریم... نه بُگریزیم... وآن نازنين پياله دلخواه را ، دريغ بر خاك ريختيم. جان من و تو تشنه پيوند مهر بود، دردا كه جان تشنه خود را گداختيم! بس دردناك بود جدايي ميان ما، از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم... نقطه. سرخط
بی خیال مقدمه. برویم سراغ اصل مطلب. تمام. از همان راهی که آمدم دارم بر می گردم! به همین راحتی! همیشه در آمدن خیر نیست... شاید از اول، شاید از آخر... مهم نیست... شاید روزی برگردم... از کسی شکوه ندارم. دوستانی بی مثل یافتم که شاید در دنیای واقعیت هیچ گاه به آن نمی رسیدم. اگر خاطری آزرده کردم، به وسعت دل خویش بگذرد. بی سبب نبود ولی ببخشید که شتاب زده رفتم... می دانم که این گونه رفتن مرسوم نیست. از کسی اسم نبردم. نمی خواستم پست خداحافظی بنویسم. این بار هم مثل همیشه است. با این تفاوت که برنمی گردم... دل دردهایم را اینجا نوشتم و ننوشتم! گاهی به این حرف ها خندیدیم و گاهی به خنده هایمان! اگر چیزی گفتم تنها برای این بود که لحظه ای بخندیم، اگر چه تلخ! طنز منکر را زیر سئوال می برد تا معروف جلوه و جلای بیشتری پیدا کند. طنز روی نقص ها و کاستی ها و زشتی ها دست می گذارد تا حرکت به سوی کمال شکل بگیرد. قصد طنز بزرگنمایی و برجسته کردن معایب و گاه ترسیم اشکال محال، تنبه و توجه دادن فرد و جامعه به بیماری هایی است که به آن ها مبتلاست اما غافل مانده است... (برگرفته از کتاب رزیتاخاتون به قلم سید مهدی شجاعی) ... (از اتاق فرمان به من اشاره می کنند اشک چند تن از خوانندگان درآمده! فلذا به این پایان غم انگیز پایان میدهم!) نقطه. ته خط |
||
نبشته شد توسط کیبورد و با همکاری آلــوچـه هندی
![]() |
||